تبليغاتX
دایره

دایره

بدون یک انقلاب عمیق فکری، هیچ تحولی در جامعه امکان پذیر نخواهد بود (برگرفته از سوره رعد، آیه 11 )

دیروز نه، پریروز...

صبح ساعت 11 بود که پدر گفت: بچه! بلند شو منو ببر دفتر آیت الله منتظری... ما هم از باب ولایت پدر بر فرزند گفتیم چشششم پدر!

وقتی رسیدیم دفتر پر بود. آیت الله هم که جلوی مجلس روی یک صندلی نشسته بود. پارک کردن ماشین اینقدر وقت گرفت که  فقط به رفتن آیت الله رسیدم.

هدف بعدی پدر، دفتر آیت الله صانعی بود. بنده جلدی پریدم دفتر آقا، محافظ جدید دفتر، که منو نمی شناسه و هر بار که زیارتش می کنیم، گویا با برادران حزب الله اشتباه می گیره و ترس می گیردش که این پسره اینجا چیکار داره؟ گفت: بفرمایید آقا! منم سراغ آقای صانعی رو گرفتم. پس از پرس و جو مشخص شد که خبری نیست و آیت الله برای روز عید جلوس نکردند.

پدر در میانه راه بود که گفتم پدر، بایست که خبری نیست. با ما هم بازگشتیم خانه.

از آنطرف دو تا از دوستان از تهران آمده بودند که قرار بود پذیرایشان باشیم. هنوز عرقمان خشک نشده، تیلیفون مان زنگ خورد که بله! ما تشریف فرما شدیم، بیایید خدمتمان!

کمی خرید داشتند، از جمله 2 عدد عمامه برای یک فیلم. خریدیم و پیچیدیم و دادیم دست حضرات که ببرند بگذارند سر بازیگرشون. حالا چی از کار در بیاد؟! الله اعلم.

ساعت 8 شب بود که قدم رنجه کردیم به منزل. حاج خانم گفت: مرتضی! این سعید چند شبه دلش گرفته باید بریم دلش رو باز کنیم! کجا؟ رستوران البیک. ال- بیک نه لبیک!

همونقدر که دوستان حق داشتند، خانواده هم حق داشت و نمی شد یکی را گفت آره، دیگری را نه! ما هم گفتیم بسم الله.

این البیک یک جایی دم ورودی جاده قدیم اصفهان به قم هست. جای جالبیه. یک مجتمع تفریحی مدرن در کنار شهر قم! توش هر جور تیپ آدمی هم پیدا می شه. از روحانی سنتی با ریش بلند رنگ کرده. تا خانواده های عرب، با زن های پوشیه بند و خانواده های جوان قمی با تیپ امروزی. صدای آهنگ همه جا شنیده می شه. یک بخش تفریحی بزرگ هم داره که در کنارش یک فست فود هست. پیش خودم گفتم عجب زمانه ای شده! جدا تحمل آخوندها چقدر بالا رفته!

شام که خوردیم، ساعت 1 بود.

تازه خبر دار شدیم که آقا یحیی-نوه عموم-  می خواد اثاث کشی کنه!  ما هم رفتیم کمک.

شب ساعت 3 بود که رفتم توی رختخواب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 17:28  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

ماجرای ترور 60 و تولد 61

پدرم، سید حسن ابطحی- سال 1360- بیمارستان مصطفی خمینی
توضیح عکس: پدرم درسال ۶۰ پس از ترور در بیمارستان مصطفی خمینی در حال نوشتن است.


بالاخره بر تردیدهایش غلبه کرد و ماشه را فشرد. رگبار گلوله ها طلبه جوان را هدف قرار دادند و گلوله ای به جمجمه اش اصابت کرد. ساعتی بعد مادر وارد بیمارستان شد. پرس و جو کرد و  بالاخره راه اتاق پدر را پیدا کرد. سراسیمه وارد اتاقی شد که چند پاسدار از آن محافظت می کردند و پدر را دید که روی تخت افتاده است. سرش را باند پیچی کرده بودند اما باند کافی نبود. ملحفه ای را هم روی باند ها پیچیده بودند ولی باز خون بود که از ملحفه بیرون می زد. بی درنگ در ذهنش آمد که:«سید! مگر قرار نگذاشته بودیم که امروز من به دبیرستان بروم و جای تو کلاس را بگردانم؟!....» می توانست همانجا بشکند و خرد شود. بگرید و فغان کند که این چه روزگاری است که به سر پدر کودکانم در آمد. اما عشقش به شوهر به او نشان داد که سید به حضورش نیاز دارد و اینگونه بود که صبر کرد.

--------------

امروز تولد من است. یعنی امروز 27 سال است که زندگی می کنم.

چند سطری که در بالا خواندید، بخشی از زندگی خانواده من است. اتفاقی است که برای پدرم افتاد. در سال 1360 در کرمانشاه دو روحانی ترور شدند. یکی آیت الله اشرفی اصفهانی و دیگری پدر من. تیر دقیقا به سر پدر خورد، اما خدا نخواست که پدر برود.

زندگی من در طول تمام این سال ها تحت تأثیر عقیده بوده و هست. بپذیرم یا نه سلامت پدرم را عقیده از او گرفت. عقیده بود که گلوله را بر پدر من روا داشت. اما من در طول تمام این سال های زندگی همیشه تلخی ترور را چشیدم و امروز به واقع از ترور منزجرم. از کشتن بیزارم و معتقدم با محبت می شود آدم ها را ترور کرد و نه با گلوله.

هر وقت با پدرم صحبت از این بوده که آیا اگر ضارب تو را پیدا کنند او را قصاص می کنی یا نه؟ سخن از بخشش او می گوید. با اینکه 70% سلامتش را بخاطر اشتباه او از دست داد اما هیچگاه یاد ندارم که برخوردی که نشان از کینه او در دل باشد را از خود نشان داده باشد.

وقتی به مادرم می گویم آیا او را می بخشی یا نه؟ سکوت می کند... چشمانش سرخ می شود و می گوید: شما وارثان پدرتان هستید. من چه بگویم؟! اصولا هیچوقت ندیده ام که بخواهد منتی بابت رنجی که در این 28 سال تحمل کرده بر ما بگذارد. خواهرم می گوید ضارب پدر را نمی بخشد و شاکی است از پدر که چرا می گویی او را می بخشی؟! برادرانم را نمی دانم. راستش تا بحال سر صحبت از این موضوع را باز نکرده ام.

اما من نیز همچون پدر، او را می بخشم. چرا که معتقدم او و بسیاری دیگر شبیه به او گرفتار توطئه ای شدند که امروز بر سر نسل من می آید. امروز ترور پدرم را نتیجه ضعف  عملکرد عده ای و عملکرد دور از اخلاق، دین و  انسانیت عده ای دیگر می دانم. در هر حال مقصر هر که باشد، به هر حال نمی توانم اشتباهی که او کرد را فراموش کنم. نمی توانم فراموش کنم، چرا که می ترسم همین برخورد را خود من روزی که ناچار باشم با مخالفم بکنم!

برخوردی که با جوانان این خاک می شود از نگاه من تفاوتی با آنچه بر سر پدرم آمد ندارد. چه فرقی هست بین کشتن در خیابان ها و کشتن در گوشه زندان ها؟! چه فرقی هست بین کشتن در جنگ  کشتن و  در درون خاک کشور؟ چه فرقی هست بین کشتار مردم به نام جمهوری اسلامی و با به نام جمهوری خلق؟! کشتن کشتن است. زدن، زدن است. گلوله گلوله است.  و اگر ما بخواهیم همچون سی سال پیش فکر کنیم پس چه فرقی است بین ما انسان ها و دیگر حیوانات؟!

من امروز گلوله را نه برای دوستم تجویز می کنم و نه برای دشمنم. راه سختی است، اما ایمان دارم که هر چه سخت باشد، سختی اش به اندازه سختی فشردن یک ماشه نیست!

پدر من 28 سال پیش ترور  شد اما خدا خواست که بماند. و خدا می خواهد که راهش زنده بماند...

اولین روز رمضان مبارک

اولین روز 28 سالگی ام مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 19:39  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

حسنی نگو بلا بگو...

بعضی کتاب های منوچهر احترامی: ۱- خرس و کوزه عسل ۲-خروس نگو یه ساعت ۳-حسنی نگو یه دسته گل ۴- حسنی ما یه بره داشت ۵- گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه ۶-ده تا جوجه رفتن تو کوچه  ۷- دزده و مرغ فلفلی ۸-کرم ابریشم

دوران کودکی ما به اندازه حالا کتاب و نشریات برای کودکان وجود نداشت. البته کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آنزمان ها کتاب های خوبی داشت و حسنش این بود که این کتاب ها همراه با کاست بود و گوش کردن داستان واقعا لذتی وصف نشدنی داشت. در بین کتاب هایی که در خانه ما بود، دو کتاب داشتیم که شده بود عشق مان، «حسني نگو يه دسته گل» و «دزده و مرغ فلفلی». از اول تا به آخرش را حفظ شده بودیم؛ از بس تکرارش کرده بودیم. هر کسی که خانه مان می آمد با ذوق و شوق این دو کتاب را می آوردیم و شروع می کردیم به خواندن شان. دزده و مرغ فلفلی حکایت «بلندترین داستان دنیا» بود! حکایت مرغی که توسط یک دزد ربوده می شود و صاحبش که فلفلی بود، برای یافتن مرغ دلبندش مجبور می شود به دنبال دزد نابکار تمام ایران را در تعقیب آقا دزده بگردد و البته دست آخر هم موفق می شود. آخرین تصویرش را هنوز به یاد دارم که پلیس دزد را گرفت و اگر اشتباه نکنم، حسنی هم مرغش را در آغوش گرفته بود. این کتاب یک نوع ایرانگردی، به زبان طنز برای کودکان بود و خوانندگان را با شهرهای ایران آشنا می کرد. حسنی هم داستان پسر تنبلی بود که هیچکس حاضر نبود تحملش کند، از بس کثیف و بی نظم بود. به هر کس رو می زد که همبازی اش باشد، او را با چند پسر دیگر مقایسه می کردند و  می گفتند: فلانی رو ببین چقدر تمیز و قشنگ و منظمه! «اما تو چی؟! موی بلند، روی سیاه ناخن دراز، واه واه واه»! وقتی حسنی فهمید که هیچکس با او همبازی نمی شود، بالاخره رفت و خود را اصلاح کرد!

چند روز است که از فوت  منوچهر احترامی نویسنده ی این دو کتاب می گذرد. خاطره ی این دو کتاب آنقدر شیرین و زنده است که باور رفتنش را برایم سخت می کند. شاید برای همین است که تا امروز چیزی به یادگار ننوشتم...

این مصاحبه رادیو زمانه با آن مرحوم را از دست ندهید. احترامی: الان یک کتاب حسنی ندارم و چون از حفظ هم نیستم بنابراین خودم هم از حسنی محروم هستم. همین تشویق شما است که ما را وادار می‌کند زنده بمانیم و کار کنیم، مزدمان هم همین است.

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 21:25  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

عکس های پدر - 1

از راست به چپ: ناشناس- ناشناس- حجة الاسلام حلیمی- حجةالاسلام ناصری امام جمعه شهرکرد- حجة الاسلام کیانرسی داماد مرحوم آیت الله صادق خلخالی- ردیف جلو: حجة الاسلام رحیمیان، رییس بنیاد شهید تهران – سید حسن ابطحی- حجة الاسلام بنکدار

از راست به چپ: ناشناس- ناشناس- حجة الاسلام حلیمی- حجةالاسلام ناصری امام جمعه شهرکرد- حجة الاسلام کیان ارثی داماد مرحوم آیت الله صادق خلخالی-
ردیف جلو: حجة الاسلام رحیمیان، نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید – سید حسن ابطحی (پدرم)- حجة الاسلام بنکدار

اربعین 1343- در راه کربلا

لینک مرتبط:
عکس منتشر نشده ای از حاج آقا مصطفی خمینی

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 20:17  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

اعلامیه بازی! نوستالژی دهه فجر

پخش اعلامیه های حضرت امام و گروه های انقلابی در میان خانه های مردم، یکی از روش های مرسوم اطلاع رسانی مبارزان علیه شاه بود. از مهندس توسلی شنیدم چون وضعیت مالی ایشان  در زمان شاه خوب بوده و در منزل شان تلفن داشتند، انقلابیون گویا از نجف با منزل ایشان تماس می گرفتند و پیام های امام را برای مردم ایران پشت تلفن قرائت می کردند و مهندس توسلی یا خانواده شان این پیام ها را ضبط می کردند و بعد از پیاده سازی، تکثیر و در اختیار مردم قرار می دادند. البته عوامل سازمان اطلاعات وقت هم روی این اعلامیه ها خیلی حساس بودند و آنطور که نقل می کنند حمل اعلامیه جرم محسوب می شد اما با هر سختی که بود، با دستگاه های استنسیل و یا در چاپخانه، با حفظ لوازم امنیتی، تکثیر این اعلامیه ها صورت می گرفت. اعلامیه های چاپی، البته تنها در ایران نقش آفرین نبودند و دکتر ابراهیم یزدی در کتاب «زندگینامه شهید دکتر مصطفی چمران» نقل می کند زمانی که این دو برای تحصیل در آمریکا به سر می بردند، چمران یک دستگاه چاپ برای انتشار اعلامیه ها خرید و در زیرزمین خانه اش نصب نمود و از این طریق، اعلامیه ها و جزواتی را که لازم بود برای دانشجویان منتشر می کرد. پدرم نقل می کند: در سالروز ۱۵ خرداد، اجازه برگزاری مراسم در منزل امام داده نمی شد. من با چند نفر از دوستان در مدرسه فیضیه بودیم که تصمیم گرفتیم در اعتراض به این مسئله اعلامیه ای بنویسیم و طلاب را به حضور در منزل امام دعوت کنیم. در جمعی که حجج اسلام محمدی عراقی و احمدیان هم حضور داشتند، آقای احمدیان که خط خوبی داشت اعلامیه ای نوشت و من هم عهده دار نصب آن در تابلو اعلانات شدم. پس از این کار به سرعت از فیضیه خارج شدم اما ساواکی ها مرا دستگیر کردند و پس از انتقال به شهربانی و پذیرایی با باتوم! مرا به زندان قزل قلعه در تهران منتقل کردند.

پس از انقلاب این مسئله یکی از نقاط ثابت بیشتر فیلم های انقلابی بود. دستگیری انقلابیون در حال تکثیر اعلامیه یا در حال توزیع و یا حمل آن، یکی از تصاویری بود که در ذهن من و هم سن و سالانم، هر انقلابی باید آنرا انجام می داد. دوران دهه فجر که می شد، تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ منزل ما پر می شد از فیلم های انقلابی و ما را به فضای آن زمان می برد. یکی از بازی های آنزمان ما شده بود «پخش اعلامیه»! به همراه برادرم مجتبی، نوه عمویم یحیی که در نزدیکی ما زندگی می کرد و خیلی با هم دوست بودیم تصمیم می گرفتیم شب ها که بر اساس روایت فیلم های تلویزیونی بهترین فرصت پخش اعلامیه بود، اعلامیه پخش کنیم. اما از آنجا که هیچ کداممان مدرسه نمی رفتیم و خواندن و نوشتن نمی دانستیم، دفترهای باطله ای که در خانه مان بود را پاره می کردیم و از کاغذهای باطله اعلامیه می ساختیم و شب که می شد، با حفظ موازین امنیتی! و به صورت کاملا پارتیزانی! اعلامیه ها را در منازل پخش می کردیم به امید اینکه مردم این اعلامیه ها را بخوانند! و از ظلم شاه رهایی پیدا کنند. برخورد اهل خانه با ما پس از پخش اعلامیه ها مثل یک انقلابی های واقعی بود که از یک کار سخت و طاقت فرسا باز می گردند و نکته مثبت این بود که همه هم فکر ما بودند! از کیفیت پخش اعلامیه می پرسیدند و ما هم با انرژی تعریف می کردیم که چگونه از دست ساواکی ها فرار کردیم! البته صبح که می شد، نتایج پخش اعلامیه ها مان را روی سطل های زباله منازل می دیدیم!

این نوشته را در دعوت دوست گرامی ام، جناب آهستان، به یک بازی وبلاگی درباره خاطرات دهه فجر نوشتم. و در ادامه سیر وبلاگی که سرکار خانم گلدختر  آغازگر آن هستند از : برادرم سید مجتبی ابطحی، سیده صالحه مرتضوی خواهر یحیی که یکبار به اشتباه یکی از دفاترش را اعلامیه کردیم!،پسر خواهرم سید محمد سعید مکی ، سیدعلی ابطحی، فرید مدرسی، سمیه توحیدلو، رضا نامداری، هادی طباطبایی، محمد صداقت، حسین مهاجر، ایران نگار، فریاد روزها، نثر ما، مهاجر، سید حمید هاشمی، محمد حسین شیخ شعاعی، محمد علیزاده،  مامان صوفی، شهرزاد همتی، عاطفه یوسفی، سحر سرافراز، وحیده مولوی، پروانه احمدی دعوت به شرکت در این بازی می کنم. به قول تورجان، این دوستان هم اگر مثل ما بیکارند و حوصله دارند در این بازی وبلاگی سهیم شوند.

 این نوشته در نوستالژی دهه فجر

دوستانی که زحمت کشیدند:
۱. سیدعلی ابطحی
۲. هادی طباطبایی
۳. سید محمد سعید مکی
۴.نثر ما
۵. سحر سرافراز
۶. سید مجتبی ابطحی
۷.عاطفه یوسفی
۸.رضا نامداری
۹.سمیه توحیدلو
۱۰.وحیده مولوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 23:16  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

عکس منتشر نشده ای از حاج آقا مصطفی خمینی

سید مصطفی خمینی فرزند ارشد امام خمینی بود که به همراه امام از ترکیه به عراق تبعید شده بود +.اما متأسفانه وی در عراق از دنیا رفت. از همان زمان بین انقلابیون شایع شد که حاجاقا مصطفی توسط ساواک به شهادت رسیده است. به هرحال با توجه به رابطه عاطفی خاص حاج آقا مصطفی و امام خمینی، این مسئله ضربه روحی بدی برای امام بود. اما موجب نشد مبارزه علیه شاه و استبداد زمین بماند بلکه به تقویت مبارزه کمک نمود. امام در این باره فرومود: این حادثه جزء ناچیزی از حوادثی است که بر فرزندان اسلام می گذرد +. در ایران، مراسم­های مختلفی به عنوان مجلس حاج آقا مصطفی گرفته شد که به اعتراف ساواک + با سخنرانی ضد شاه تبدیل به مجلسی انقلابی می­شد.

حاج آقا مصطفی خمینی و پدرم در جمع زائران پیاده کربلا- اربعین 43

(از راست به چپ: مرحوم سید مصطفی خمینی – فرد درحال جمع کردن چادر: مرحوم ستاری- ناشناس – حجة الاسلام عباس قضایی- پدرم، سید حسن ابطحی)

عکس بالا تصویری از حاج آقا مصطفی خمینی است که در اربعین سال ­43 است در راه نجف به کربلا گرفته شده است. زیارت امام حسین(ع) در مناسبت­های خاص مستحب است. شبهای قدر، شبهای جمعه، تاسوعا و عاشورا و از همه مهمتر اربعین حسینی و نیمه شعبان. در دو مناسبت اخیر، گروه­های بسیاری از ساکنان شهرهای مختلف عراق با پای پیاده به زیارت امام حسین می­روند. در بین راه، گروه­های بسیاری از طوایف مختلف عرب از میهمانان امام حسین(ع) پذیرایی می­کنند.

پدرم می­گفت حاج آقا مصطفی هم همراه ما با پای پیاده به زیارت امام حسین می­آمد و گاهی در مواقع استراحت برایمان صحبت می­کرد. حجة الاسلام شریعتی که از یاران قدیم امام است، می­گفت ما با گروهی از جمله سید حسین آقا خمینی که آن زمان­ها نوجوان بود با ماشین می­رفتیم تا وسایل استراحت زائران را آماده می­کردیم. گروه زائران، فاصله حدود 80 کیلومتری را حدود دو شبانه روز طی می­کردند و پس از زیارت بازمی­گشتند.

 پدرم، سید حسن ابطحی در جمع دوستان -پیاده روی به سمت کربلا اربعین 43

از راست به چپ: فرد ردیف جلو ناشناس- ردیف عقب: آقای رشتی – پدرم،سید حسن ابطحی – ناشناس


پدرم، سید حسن ابطحی در جمع دوستان -پیاده روی به سمت کربلا اربعین 43

از راست به چپ: ناشناس- ناشناس- پدرم، سید حسن ابطحی – آقای رشتی – مرحوم اصغر آقا تهرانی- حجة الاسلام حلیمی- ناشناس- ناشناس

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 1:47  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

روزت مبارک، پدر!

در همه جای دنیا، رسم بر این است که کسانی که در راه حفظ آرمان های واقعی بشر با فدا کردن جان و مال و جان خویش زحمت کشیده اند، همیشه عزیز هستند. البته بگذریم از این که در کشور ما بعضی ها شهدا را فراموش کرده اند و جانبازان، دیگر اجر و قرب گذشته را ندارند؛ اما هنوز هم به مناسبت های مختلف، گه گاهی مراسم هایی برای زنده نگه داشتن یاد این عزیزان برپا می شود. پدر من از جانبازان انقلاب است. وی در سال 1360 در کرمانشاه از ناحیه سر ترور شد. بعدها که بنیاد جانبازان آمد و جانبازی را با درصد! معلوم کردند، معلوم شد پدرم 70% سلامت بدنش را از دست داده است. من از وقتی به دنیا آمدم، سلامت پدر را ندیدم و به واسطه وضعیت پدر، یکی از ارگان های دولتی که با آن سروکار داشتم، بنیاد جانبازان انقلاب اسلامی بود که البته نامش در ابتدا بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی بود. بنیادی که علیرغم آنکه در اخبار و سیاست پولدارترین بنیاد این کشور محسوب می شد اما خدا شاهد است که به خاطر مدیریت غلط، به هیچ وجه به جانبازان رسیدگی نمی شد و این وضعیت فشار زیادی بر خانواده های جانبازان وارد می آورد. عدم نظارت بر این سازمان، چیزی جز رواج فساد مالی و هرز رفتن منابع این سازمان را به دنبال نداشت. مسئله ای که هنوز هم گریبانگیر این سازمان است. این روزها همه جا با نام شهدا و جانبازان و برای این عزیزان جشن و سرور برپاست و در رادیو و تلویزیون شنیده می شود که برای بزرگداشت مقام جانبازان اینجا و آنجا مراسم برگزار می کنند. دیشب هم در قم، مراسمی با حضور دکتر لاریجانی، رییس مجلس و نماینده استان قم، برگزار شد. در این مراسم، ضمن قدردانی! از جانبازان به جانبازانی که قطع دست بودند، سفر کربلا هدیه داده شد. هزینه این سفرها هم، گویا توسط فرمانداری تأمین می شود. نمی دانم هزینه هدایای اینگونه، و جشن های آنگونه با هزینه های سرسام آور، برای لاپوشانی وضعیت افتضاح چندین و چند ساله است، یا برای وجیه الملة شدن و هزار بازی سیاسی دیگر و اگر به راستی به دنبال زنده کردن نام شهدا هستیم، و به دنبال زنده کردن راه امام حسین و ابوالفضل العباس، به جای آنکه هزینه های میلیونی را برای سفر چند نفر صرف کنیم، لااقل کمی به فکر فرهنگ مردم باشیم؛ کمی به فکر وضع معیشت مردمی باشیم که همه روزه با این جانبازان سر و کار دارند و انگیزه زندگی این جانبازان را تک تک همین ملت تأمین می کنند. البته می دانم که خیلی ها هم می گویند: این خرجها هم لازم است و هر چیزی جای خودش اما این افراد نمی گویند، آیا برای کسیکه بخشی از جسمش را در راه ایمانش فدا کرده، آسان تر آن است که در خانه بنشیند و راه و ایمانش را زنده ببیند یا اینکه به زیارت برود و  راه و هدفش را در حال فنا ببیند؟! آیا می توان منکر آن شد که اهدافی که برای آن انقلاب کردیم، هر روز زیر سوال می روند و باز هم بیشترین فشار را همین جانبازان و خانواده های شهدا متحمل می شوند؟! اگر امام حسین و اباالفضل العباس برای من و خیلی افراد دیگر در این کشور، تنها در حد یک مفهوم باقی مانده؛ این مفهوم در جانبازان و خانواده های شهدا تجلی پیدا کرده است و برای اینان از مرگ سخت تر است که ببینند راه واقعی حسین و زینب و اباالفضل العباس و در یک کلام کربلای حقیقی که در همه زمان ها و همه مکان ها امکان تجلی دارد، از بین رفته می رود. پیش از آنکه به فکر سفر چند جانباز و زنده نگه داشتن آرمان این عزیزان با شربت و کیک و برپایی مراسم های یک شبه چند میلیونی باشیم، کمی به اهداف و آرمان های جانبازان و یاران سفر کرده شان بیندیشیم!

بیایید در این روزها فارغ از مناسبات سیاسی  به یاد هزاران جوانی که جوانی شان را فدای ما کردند، کمی بیشتر بیندیشم.

و در آخر: پدر روزت مبارک!
پدرم، چند ماه پس از ترور. پس از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری سال 60

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 19:33  توسط سید مرتضی ابطحی  |