چرا یک دکتر تومور شناس یهودی، پدر روحانی مسیحی شد؟
آنچه در پی میآید برگردان مقاله ای از نیوزویک است که به تازگی در صفحه «دین» سایت این هفتهنامه قرار داده شده است.
در جستجوی پناهگاه معنوی
تعداد شگفت آوری از آمریکاییهایی تغییر مذهب میدهند.
پدر آلبرت هم مانند اکثر اعضای جمعیتش در کلیسای اپیسکوپال (وابسته به اسقف) خیابان جونز در جورج تاون واشینگتون دی-سی در چنین کلیسایی که پیروی اسقف باشد بدنیا نیامد.
در حقیقت او 20 سال پیش برای اولین بار بعنوان یک دکتر یهودی به این خیابان پا گذارد. وی از همان روزهای دبیرستانش، تحقیقات گستردهای انجام داد تا یک مأمن و پناهگاه معنوی بیابد یعنی همان زمان که آموزش زبان عبری را دنبال میکرد. او میگوید: من خیلی مذهبی نبودم، ولی من معمولا هر چیزی را که راجع به دین میتوانستم به دست بیاورم، میخواندم. قطع نظر از اینکه آن نوشته به کدام مسلک عقیدتی مرتبط است.
وقتی او میخواهد تصمیم منطقیاش را برای ورود به کشیشی توصیف کند، نگاه نافذ او از پشت عینکهای ته استکانیاش مقهور کننده میشود. او میگوید: این انتخاب هنوز هم برای بعضی از اعضای خانوادهاش بسیار درد آور است، ولی برای خود او این تصمیم بیش از آنکه تغییری ایمانی باشد، صرفا یک تغییر شغلی بود.
اما به هرحال او خودش را با اینکار تطبیق داد. ولی پدر آلبرت به هیچ وجه تنها نیست. تعداد شگفت آوری از آمریکاییها درحال تغییر دینشان به دین دیگر هستند. برآوردی که توسط یک جمعیت مسیحی در زمینه دین و زندگی سیاسی انجام شده است، بیانگر آن است که 44 درصد آمریکاییها براساس اظهارات خودشان، مذهبی متفاوت از مذهبی دارند که از کودکی با آن بزرگ شدهاند. البته حتی اگر میزان تغییراتی را که مربوط به تغییر بین پروتستان را به حساب نیاوریم هنوز این رقم(بیست و هشت درصد) واقعا درصد بالایی را تشکیل میدهد. البته چون پیش از این، هیچگاه این تحقیق صورت نگرفته بود تا محققان این موسسه مسیحی نتایج خورد را با نتایج آن مقایسه کنند، این محققان دوباره به میدان بازگشتند تا علاوه بر مسائل دیگر این مسئله را مطرح کنند که چه تعداد از افرادی که دین خود را تغییر میدهند، سرانجام به دوباره دین و مذهب دوران کودکی خود باز میگردند؟
آلبرت اسکاریاتو در شغل پیشینش متخصص تومور شناسی از طریق پرتو افکنی بود. او معمولا شبها آرامش نداشت و به خاطر رنج و ناراحتی مریضهایش بیقرار بود. او تقریبا همیشه درحال جدال با سرطان بود، ولی در نیمههای دهه 80 میلادی ایدز هم به عنوان یک مهاجم قوی مطرح شد – اسکاریاتو، مسئلهای را به زیرکی احساس کرد. او میگوید: معمولا جوانهایی که مبتلا به ایدز بودند با درد سینه پهلو به او مراجعه میکردند و پس از چند روز میمردند. نمیدانم اگر یک روز من جای آن مرد برروی برانکارد بودم چه میکردم، و این امر مرا به درک مشترک و همدردی با بیمارانم خیلی نزدیک کرد.
اسکاتریاتو، با دیدن شهامت و بردباری و ثابت قدمی روزانه بیمارانش، احساس فروتنی می نمود. در عین حال بسیار ناامید میگشت. او سابقه بیمار را می گرفت، آزمایشات لازم را روی بیمار انجام می داد و برای بیمار شرح ماوقع بیماری را می داد و بیان می کرد که چه کاری از دست اون به عنوان پزشک ساخته است. او میگوید: ولی من سوالات دیگری را هم که در چشمان آنان بود را میدیدم. سوالات ناگفتنی را. مثلا این سوال که چرا این حادثه برای من اتفاق افتاد؟ آیا من کیفر گناهی را میدهم؟ اما در ملاقاتهای او و بیمارانش، به ندرت فرصتی برای مطرح شدن چنین مباحثی بود. او میگوید: من هر روز دستههای کاغذ داشتم. وی اضافه می کند: هر روز دسته ای کاغذ به ارتفاع 30 سانت کنار تلفن ام بود که نیاز به امضای حروف اول اسم من داشت.
سرانجام در 1989 نزدیکترین دوستش دچار ایدز شد. او که از بچگی اینطور بزرگ شده بود، پس از این اتفاق، او و دوستش شروع به شرکت در جلسات کلیسا کردند. دوستش پیروی از او را آغاز کرده بود اما ابتدا با کلیسای جامع بین المللی در واشینگتون و سپس کلیسای کوچکتر، و نزدیکتر خیابان جان در جورج تاون. پیش از آغاز بستری شدن دوستش در بیمارستان برای انجام یکسری آزمایشات پزشکی ،وی در روز یک شنبه به کلیسا رفت. خطابه در مورد این بود که چگونه مسیح صلیب –سندی از شکنجههای ناگفتنی – را به دوش گرفت و آنرا به یک نماد تبدیل کرد؟ پیش از آنکه بعضی مردم برای انجام مراسم مذهبی کلیسا زانویشان را خم کنند، کشیش پرسید: چه چیز در زندگی ما بسیار تحمل ناپذیر است؟ به گونهای که عمیقا غیر قابل گفتن است. چگونه می توان با کمک خدا، آن امر سخت و تحمل ناپذیر را تبدیل به امری مثبت و موثر کنیم؟ اسکاریاتو درهمان حال که روی صندلیهای کلیسا نشسته بود و عمیقا شگفت زده شده بود با خودش گفت: «این همان کاری است که احساس میکنم که برای انجام آن دعوت شدهام.»
او در سال 1990 در عین حال که به طبابت ادامه می داد، پروسهی درخواست خودش را برای حضور در دورهی آموزشی کلیسا آغاز کرد. یک هیئت تقریبا 8 نفره از ناحیه کلیسا با وی در طول مدتت بیش از چند ماه، ملاقاتهای زیادی کردند. پس از موفقیت در جلب نظر مثبت کلیسا، او آماده بود تا تحصیل در مدرسه علوم دینی را آغاز کند، اما برای پرستاری از دوست مبتلا به ایدزش یک سال تأخیر کرد اما وی در سال 1993 فوت کرد. 27 آگوست 1993 آخرین روزی بود که اسکاریتو بعنوان یک دکتر پرتو درمانی سرطان کار کرد. دو روز بعد او در کلیسای کوچک مدرسه دینی ویرجینیا تکنولوجیکال نشسته بود.
پدر آلبرت میگوید او در مکان پرستشی که مردم با شبهه و سوالات با آغوش باز پذیرفته می شوند، بیشترین راحتی را دارد. او در برخورد با مسائل جنسی منصف است و به راحتی با این واقعیت روبرو میشود که هنوز هم ممکن است گرایش جنسی وی، معضلی برای برخی افراد در کلیسا باشد. دقیقا در صبح انتصاب وی بعنوان کشیش در خیابان جان، یک نفر اعتراضی را به در درب کلیسای مارتین لوتری کوبید.
کلیسا انبوه از مردم بود. هنگامیکه حضار در کلیسا و اسقف اعتراض واقع شده در تالار کلیسا را شنیدند، کشیش پیش نماز که یک خانم بود طبق برنامه ترتیبی داده بود تا بلند ترین سرود خوانده شود. میانجی برای بازگرداندن نظم، پدر آلبرت بود و اسقف هم بخاطر این مسئله، وی را ترفیع داد. کلمات وی تشویق 10 دقیقهای حضار را در پی داشت.
پس از آن کلیسا رشد کرد. پدر آلبرت میگوید برای اینکه تمام گروه را پیروی کلیسای اسقفی اعلام کند به شدت تحت فشار است. وی بعنوان کسی شناخته شده که با قدرت بیانش، مواعظ مطابق کتاب مقدس را به گونه ای بیان می کند که بتواند در زندگی روزانه بکار رود و پیامی از عدالت اجتماعی را در بر داشته باشد. در حال حاضر وی بیشتر وقتش را برای خدمت کردن به بیماران و افراد در حال احتضار و رسیدگی به فقرا صرف میکند. آیا او دلتنگ تخصص قدیمیاش می شود؟ پاسخ خودش این است: «من حس می کنم که هیچگاه آن را ترک نکرده ام!»



