ادامه فکر "نوسازی" در "کیهان"
۲. سید حسن خمینی در مصاحبه ای در مورد ورود نظامیان به صحنه سیاست هشدار جدی داد و تصریح نمود: "كساني كه مدعي هستند كه به امام(ره) وفادارند، بايد نسبت به دستور صريح امام(ره) با تمام وجود حساسيت نشان دهند. همانطور، در زماني كه فردي مدعي شود، ولايت از آن فقيه نيست، همه بايد بگويند، در انديشه امام هست و نسبت به اين موضع حساسيت نشان دهند، بايد در برابر «ورود نظاميان به عرصه سياست» هم حساسيت داشته باشند. اگر اينگونه نباشد يا دروغ ميگويند و يا دچار تناقض هستند." http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-495.aspx
۳. به دنبال رد صلاحیت های گسترده سید حسن خمینی در دیدار با سران جبهه مشارکت در انتقاد از این مطلب سخن راند. http://www.noandish.com/com.php?id=13969
۴. صبح روز دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶:
روزنامه کیهان یادداشت روز خود را به بحث ردصلاحیتها و گرایش "افراطیون" اصلاحطلب به مشی اعتدالگرایی در آستانه برگزاری انتخابات مجلس هشتم اختصاص داده است.
این روزنامه مهمترین عامل "اعتدالگرایی" جریانهای "تندرو" در اصلاحات را "ردصلاحیتهای انتخاباتی" عنوان کرد و نوشت، حزب اعتمادملی وکارگزاران با جدا کردن راه خود از جریانهای افراطی گام در راه میانهروی و اعتدال گذاشتهاند.
سرمقالهنویس کیهان در بیان علتهای دیگرِ چنین رویکردی از سوی اصلاحطلبان به 3 نکته اشاره کرده است:
1- اصلاحطلبان معتدل دریافتهاند که میتوان در جمهوری اسلامی رقابت کرد و به اکثریت نیز دست یافت.
2- اصلاحطلبان میدانند که سهم آنها در مجلس هشتم کم خواهد بود، پس نباید جار وجنجال راه بیندازند.
3- "جناح معتدل ميداند همراهي با پروژههايي مانند قهر و تحريم در واقع معنايي جز پيوستن به اپوزيسيون ندارد."
کیهان در ادامه یادداشت خود با انتقاد از موضعگیریهای اخیر "افراطیون اصلاحطلب" تاکید کرد : دو پروژه "رقابتی نبودن انتخابات" و "نگرانی از دخالت نظامیان در سیاست" توهماتی است که این جریان در هفتههای اخیر به آن دامن زدهاند.
http://radiozamaaneh.com/news/2008/02/post_3911.html





وارد خیابان پشت حرم که شدم، ناگهان هوا طوری غبار آلود شد که مجبور شدم یقه ی کتم را بالا بکشم بلکه صورتم کمتر در معرض گرد و غبار قرار گیرد. در شهرهای کویری مثل قم، این گونه باد ها معمولی است. مردم همه دنبال کار خود بودند و کسی را ندیدم که به دیگری توجهی نشان دهد. از کنار “مرد”ی عبور کردم. در میانهء همان خیابان، کمی بالاتر از ورودی حوزه علمیه ایستاده بود. چهرهء سیاهش را غبار گرفته بود. حالت سوال برانگیزی داشت. پیش خودم گفتم شاید گدا است ولی چشمان عجیبی داشت. می توانست آدم را میخکوب کند. نگاهی به من انداخت، خیلی با خودم کلنجار رفتم تا توانستم چند متر جلوتر بروم! 

