تبليغاتX
دایره

دایره

بدون یک انقلاب عمیق فکری، هیچ تحولی در جامعه امکان پذیر نخواهد بود (برگرفته از سوره رعد، آیه 11 )

مرغ سحر

مرغ سحر ناله سر کن ................ داغ مرا تازه تر کن!

زآه شرر بار ، اين قفس را ............ برشکن و زير و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ ..... نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه اين خاك توده را .. پر شرر كن !

 

ظلم ظالم ، جور صياد .................... آشيانم داده بر باد

اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت .......... شام تاريك ما را سحر كن

 

نوبهار است ، گل به بار است .......... ابر چشمم ، ژاله بار است

.................. اين قفس چون دلم تنگ و تار است ..................

شعله فكن در قفس اي آه آتشين ..... دست طبيعت گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين ... بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن

مرغ بي دل ، شرح هجران ............... مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن

بند دوم

عمر حقيقت به سر شد ................. عهد و وفا بي اثر شد

ناله عاشق ، ناز معشوق ............... هر دو دروغ و بي ثمر شد

راسته و مهر و محبت فسانه شد ..... قول و شرافت همگي از ميانه شد

از پي دزدي ، وطن و دين بهانه شد .. ديده تر كن!

 

جور مالك ، ظلم ارباب ................... زارع از غم گشته بي تاب

ساغر اغنيا پر مي ناب .................. جام ما پر ز خون جگر شد

اي دل تنگ ناله سر كن ................. از مساوات صرف نظر كن

 

ساقي گلچهره بده آب آتشين ........ پرده دلكش بزن اي يار دلنشين

........................ ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين ........................

كز غم تو ، سينه من ...................پر شرر شد ، پر شرر شد

 

 

آنچه می خوانید، بخش هایی از نوشته ای درباره شعر مرغ سحر است که در شماره 693 روزنامه شرق(دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۴) از خانم سارا فاتحی منتشر گردید.

http://www.sharghnewspaper.com/841117/html/v5.htm

 

شعر مرغ سحر را ملك الشعراى بهار سرود، بعد از اينكه مرتضى نى داوود آهنگ آن را ساخت. همچنان كه خودش در جايى گفته بود: «از روى آهنگ بنده، مرحوم ملك الشعراى بهار اين شعر را ساختند و قمر هم آن را خواند. اين ترانه و آهنگ آن، بهترين و معروف ترين آهنگ زمان خودش شد. حتى حالا هم وقتى خودم آن را مى شنوم، حظ مى كنم»

اگرچه مى توان شعر مرغ سحر، سروده محمد تقى بهار و سازگارى آن را با آرمان ملى و آزادى جويى مردم، پشتوانه شهرت و ماندگارى آن به شمار آورد، ولى از كار كرد زيبايى آهنگ نى داوود نيز نمى توان و نبايد غافل ماند. كما اينكه بهار متن هاى زيباى ديگرى نيزبراى پيوند با موسيقى سروده ولى هيچكدام شهرت و تاثير مرغ سحر را پيدا نكرده است.

مرتضى نى داوود در سال ۱۳۴۸ كار مهم ديگرى را به انجام رسانيده و آن نواختن و ضبط نزديك به ۳۰۰ گوشه از مجموعه رديف موسيقى سنتى ايران است كه البته به دلايل ناروشن هنوز انتشار نيافته است.

وی در سال ،۱۳۵۹ يكى دو سالى پس از انقلاب اسلامى رهسپار ايالات متحده آمريكا شد و ده سال پس از آن، يعنى در دوم مرداد ماه سال ۱۳۶۹ در سن نود سالگى و در ديار غربت چشم از جهان فرو پوشيد.

محمد تقى بهار در سال ۱۲۶۵شمسى در شهر مشهد زاده شد، در ارديبهشت ۱۳۳۰در تهران وفات يافت و در گورستان معروف ظهيرالدوله به خاك سپرده شد. بهار فرزند حاج محمدكاظم (صبورى) ملك الشعراى آستان قدس رضوى و او نيز از بازماندگان احمد صبور بود. قصيده سرايى كه مورد توجه عباس ميرزا وليعهد نوگراى قاجار قرارگرفت.

 جدبهار از كاشان مهاجرت و به شهر مشهد نقل مكان كرد. او پس از مرگ پدرش در سال، ۱۲۸۳در سن ۱۸سالگى لقب ملك الشعرايى آستان قدس رضوى را از مظفرالدين شاه قاجار دريافت كرده و در زمان انقلاب مشروطيت ايران (۱۲۸۵) به صف آزاديخواهان ايرانى پيوست. او در اين سال ها با تاثيرپذيرى از جو تجدد گرايانه كشور، تا حدودى از قالب شعرى كهن قصيده فاصله گرفت و به قالب هاى جديد مستزاد و ترانه روى آورد. مستزاد معروف «با شه ايران ز آزادى سخن گفتن خطاست}/ كار ايران با خداست» را او در ايام استبداد صغير محمد على شاه (-8۱۲۸۶) سرود و همين تصنيف «مرغ سحر» و قصيده «دماوند» از آثار شناخته شده اوست.

بهار در دوره هاى سوم (۵- ۱۲۹۳) ، چهارم (-2۱۳۰۰)، پنجم (۴- ۱۳۰۲)، ششم (-7۱۳۰۵(، چهاردهم (-4۱۳۲۲) و پانزدهم (۱۳۲۵) به نمايندگى از طرف مناطق و شهرهاى سرخس، بجنورد، كاشمر (ترشيز) و تهران به مجلس شوراى ملى ايران راه يافت، چندين سال هم استاد دانشگاه تهران بود.

كتاب هاى «سبك شناسى» و «تاريخ احزاب سياسى ايران» را نوشت و اندك زمانى نيز وزير فرهنگ ايران بود. بى گمان بهار، با فعاليت در عرصه هاى گوناگون شعر و ادب، روزنامه نگارى و سياست به يكى از چهره هاى برجسته ايران معاصر تبديل شده.

قمرالملوك وزيرى تصنيف مرغ سحر را نخستين بار در كنسرتى كه در گراندهتل برگزار شد، اجرا كرد و بعد از آن همه جا سر زبان ها افتاد و ديگر از ذهن ها پاك نشد تا جايى كه بيشتر خوانندگانى كه بعد از قمر آمدند، آن را بازخوانى و در كارنامه خود ثبت كردند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 0:21  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

پای سخن محمدی گرگانی

به نام خدا

آنچه در ادامه می آید، بخش هایی از سخنراني محمد محمدي‌گرگاني در کانون زندانيان سياسي قبل از انقلاب است که در شماره ۲۸ روزنامه هم میهن انتشار یافت.

ایشان یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند. اولین مسئول سازمانی وی،مرحوم «علي باكري» بود.

او هم اکنون استاد حقوق بشر دانشگاه علامه می باشد.

ü      من معتقدم انبيا در طول تاريخ هرگز قدرت را اصل قرار ندادند و هرگز هم فكر نكردند كه با قدرت سياسي مي‌توان جامعه را متحول كرد.

ü      يكي از سوءتفاهم‌هاي قرن بيستم اين حرف بود كه با در اختيار داشتن قدرت سياسي، مي‌‌توان جامعه را متحول كرد. اين حرف، انديشه لنين بود كه در تضاد با تئوري‌هاي ماركس قرار داشت. لنين ادعا مي‌كرد كه چون جامعه روسيه آماده تغيير نيست، طبقه‌اي به نام طبقه پيشتاز بيايد و رهبري جامعه را بر عهده بگيرد، قدرت را به دست بگيرد و جامعه را پيش ببرد.انبيا مي‌دانستند كه تحول انسان يك امر قلبي و دروني است و با قدرت سياسي نمي‌توان ايمان را در دل مردم ايجاد كرد. شايد بتوان با قدرت سياسي پل و جاده احداث كرد، اما ايجاد كردن ايمان در دل مردم هرگز. بنابراين اصل اين مساله كه با قدرت سياسي مي‌توان مردم را مومن كرد، محل ترديد است.

ü      اگر از من بپرسند كه در آن سلول‌هاي انفرادي راحت‌تر بودم يا الان؟ خواهم گفت: آن روزها بسيار شيرين‌تر بود. آنجا دل‌ها و ايمان‌ ما بود كه به ما جان مي‌داد و ما بايد توانا باشيم آن ايمان را چه هنگامي كه باغ را بيل مي‌زنيم، چه هنگامي رئيس‌جمهور مي‌شويم و چه هنگامي كه خانه‌نشين هستيم داشته باشيم؛ زيرا آن ايمان است كه مطرح است.

در شرايطي كه اگر 10 نفر بخواهند دور هم جمع بشوند و با يكديگر گفت‌وگو كنند، فرداي آن روز بايد جوابگوي سخنان خود باشند، اين فضا بيابان نازايي است براي كار جمعي. شخصي كه فعاليت سياسي مي‌كند تنها به خود فكر نمي‌كند بلكه به نسل پس از خود نيز فكر مي‌كند.

 كار سياسي كار براي مردم است. بنابراين وقتي كار جمعي تا اين حد هزينه دارد و امكان آن وجود ندارد چگونه مي‌توان آن را انجام داد. اين مملكت انسان‌هايي دارد كه صدها برابر رهبران دنيا توانايي دارند اما هنگامي كه امكان فعاليت جمعي وجود ندارد، ديگر چه مي‌توان كرد؟

 بنابراين اگر فضاي فعاليت حزبي فراهم باشد مردم ايران خيلي خوب مي‌توانند كار حزبي انجام دهند. اما وقتي فضايي فراهم است كه شخصي مانند مهندس سحابي 15 ماه در زندان پاسخگوي سخنان يك جمع گفت‌وگو است، چگونه مي‌توان انتظار كار حزبي در اين جامعه را داشت؟

ü      در شرايطي كه امروز آقاي خاتمي هم مي‌تواند يك فرد غيرخودي تلقي شود و انواع و اقسام اهانت‌ها به او بشود، آيا مي‌توان انتظار فعاليت حزبي داشت؟ بوش را در آمريكا بيشتر از ايران مي‌كوبند. اما كسي اين را كار مي‌كند كه خود جزو قدرت حاكم است و حزب دارد. چنين فضايي، فضاي فعاليت حزبي است.

ü      به مرحوم حنيف‌نژاد پيشنهاد دادند كه ما مي‌توانيم شاه را در خيابان شاه‌رضاي سابق يا انقلاب فعلي ترور كنيم اما حنيف‌نژاد پاسخ داد كه اگر شاه را ترور كنيم، يكي ديگر جانشين او مي‌شود. انقلاب اين نيست كه سر جامعه عوض شود. تئوري اين بود كه ما خودمان را به كشتن بدهيم تا مردم بفهمند مي‌شود به اين رژيم ضربه زد و سپس در يك فضاي بلندمدت مردم آموزش ببينند كه با نهادي كه رعب ايجاد كرده، مي‌توان مبارزه كرد.

 هدف به هيچ‌ عنوان قدرت سياسي نبود و همين مساله است كه باعث مي‌شود تعداد كل ترورهاي پيش از انقلاب به اندازه انگشتان يك دست هم نشود. مگر كل چريك‌هاي فدايي و نيروهاي سازمان قبل از انقلاب چند ترور را انجام دادند؟

ü      هرگز اين جمله حاج مهدي‌عراقي را فراموش نمي‌كنم كه در بند شش زندان در حالي كه مرا بغل كرده بود و بلند مي‌گريست گفت كه با رفتن شریف واقفی ما 50 سال عقب افتاديم و ديگر نمي‌‌توانيم سربلند كنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 15:28  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

سفر

به نام خدا

 شعر زیر سروده دیگری از احمد شاملو است.


در قرمز غروب،

                        رسیدند

از کوه راه شرقِ، دو دختر، کنار من.

تابیده بود و تفته،

مس گونه های شان

و رقص زهره که در گود بی ته شبِ چشمشان بود

به دیار غرب

ره آوردشان بود.

و با من گفتند:

«- با ما بیا به غرب!»

من اما همچنان خواندم و

وجوابی بدانان ندادم

و تمام شب راخواندم

تمام خالی تاریک شب را از سرودی گرم آکندم.

 

 

در ژاله بار صبح

            رسیدند از جاده ی شمال

دو دختر

کنار من

لب هایشان چو هسته شفتالو

وحشی و پر ترک بود

و ساق هایشان با مرمرمعابر هندو

                                    می مانست

و با من گفتند:

«- با ما بیا به راه...»

ولیکن من

لب فروبستم ز آوازی که می پیچیدم از آفاق تا آفاق

و بر چشمان عوعاشان نهادم ثقل چشمان سکوتم را

و نیم روز را خاموش ماندم

به زیر بازش پر شعله خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.

 

 

در قلب نیمروز

از کوره راه غرب

                        رسیدند چند مرد...

خورشید جست و جو

در چشم های شان متلالی بیود

و فک شان، عبوس

 با صخره های پر خزه می مانست.

در ساکت بزرگ بمن دوختند چشم

برخاستم زجای، نهادم  به راه پای، و در راه دور دست

سرودم شماره زد

با ضربه های پر تپشش

گام های مان را.

 

بر جای لیک؛ خاطره ام گنگ

خاموش ایستاد

دنبال ما نگریست.

و چندان که سایه مان و سرود من

در راه پر غبار نهان شد،

در خلوت عبوس شبانگاه

برماندگی و بی کسی خویشتن گریست.

1330

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 4:40  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

هفتمین هری پاتر

به نام خدا

هری پاتر از روز اول که آمد اینگونه نبود. شاید حتی کسی نمی دانست چه هست؟! خوردنی است یا پوشیدنی؟

اما چیزی نگذشت که نوشته های زنی در گوشه ای از بریتانیا بخشی از شخصیت خیلی از آدمهای دنیا شد!

بیش از 200 میلیون نسخه از کتاب هری پاتر در سراسر دنیا به فروش رفت و فیلمش را حتی در شبکه های ایران پخش کردند.

هری پاتر به سرعت جای خود را در جهان تبلیغات پیدا کرد؛ جهانی که حرف اول را در آن مشتری و دیدگاه او می زند. فیلم، کلاه، عصا؛عکس، پوستر، سایت و خلاصه هر چیزی که مربوط به هری می شد.

چند روز پیش آخرین جلد از کتاب «هری پاتر» هم منتشر شد و همزمان با همه دنیا در تهران هم توزیع گردید.

در مورد  این کتاب چند نکته برایم جالب است:

  1. علیرغم ادبیات خاص خودش که بعضی کلمات و اصطلاحات و حتی اسامی اش حتی را برای خود انگلیسی زبانان بریتانیا هم قابل درک نبود، چنین فروشی حیرت آور است؛ خصوص برای مخاطبان نوجوان!
  2. مبنای داستان هری پاتر اگر چه جنگ خیر و شر است اما، قدرت در اینجا قدرتی «ماورایی» و خارج از علت های معمولی مادی که برای همه ما آشنا هست می باشد. قدرتهایی که حتی برای آموزشش نیاز به تحصیل در مدرسه جادوگری هست. جالب اینجاست که در قرن 21 ام که همه چیز در نظام علت و معلول مادی تفسیر می شود، هنوز هم چنین گرایشی به یک امر ماورایی مجهول در بین کتاب خوانان هست.   
  3. جادو هر چه که باشد؛عبوری از سیستم های معمول و شناخته شده و معمول علت و معلول مادی می باشد. اقبال افکار عمومی به هری پاتر، نشانگر جایگاه زیبایی و جذابیت «ماورای ماده و قدرت های ماورایی» است.
  4. واقعیت آن است که هر کسی در این دنیا بسته به هزاران مسئله که نتیجه اش در روح او مانده نیاز به یک «منجی» دارد. نیاز به منجی در ادبیات دینی با گزاره هایی خاص خود پاسخ داده می شود. اما منبع الهام منجی، چه در ادبیات دینی و چه در ادبیات غیر دینی یکی است و آنهم روح زلال انسان و نیازی که هر کس به تواناتر از خویش دارد برای آنکه زندگی خوب را همگان تجربه کنند.
  5. هری پاتر و امثال آن را می توان دلیلی بر این مدعا دانست که نیاز به منجی، ارتباطی با دین داری نداشته و یک نیاز انسانی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 16:20  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

بهار خاموش

به نام خدا

روز اول که قرار شد اینجا بنویسیم، برنامه مان بیشتر کار روی متن بود. سیری  در ادبیات فارسی. خصوص ادبیات داستانی.

مجموعه اشعار شاملو

ان شاء الله به تدریج به وسع خویش این برنامه را پیش خواهم برد. امید است دوستان دیگر هم مرا یاری کنند.

 

 در زمینه شعر پارسی، فعلا مجموعه ای از احمد شاملو با عنوان «هوای تازه» در دست دارم. شعر زیر با عنوان بهار خاموش، اولین شعر از همین مجموعه است که سردی فضای سیاسی جامعه را به خوبی نشانگر است.

 

 

 


 

بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت

بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند

برآن آیینه زنگار بسته

بر آن گهواره که ش دستی نجنباند

 

برآن حلقه که کس بر در نکوبید

بر آن در که ش کسی نگشود دیگر

برآن پله که برجا مانده خاموش

کسش ننهاده دیری پا بر سر-

 

بهار منتظر بی مصرف افتاد

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت

به هر کویی صدایی کرد و استاد

ولی نامد جوابی از قریه، نز دشت

 

نه دود از کومه یی برخاست در ده

نه چوپانی به صحرا دم به نی داد

نه گل رویید، زنبور پر زد

نه مرغ کدخدا برداشت فریاد

§        

به صد امید آمد، رفت نومید

بهار- آری بر او نگشود در

درین ویران به رویش کس نخندید

کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر.

 

کسی از کومه سر بیرون نیاورد

نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی

هوا با ضربه های دف نجنبید

گلی خودروی برنامد زباغی.

 

نه آدم ها، نه گاوآهن ها، نه اسبان

نه زن، نه بچه... گه خاموش، خاموش.

نه کبکنجیر می خواند به دره

نه بر پسته شکوفه می زند جوش.

 

به هیچ ارابه ای اسبی نبستند

سرود پتک آهنگر نیامد

کسی خیشی نبرد از ده به مزرع

سگ گله به عوعو در نیامد.

 

کسی پیدا نشد، غمناک و خوشحال

که پابر جاده خلوت گذارد

کسی پیدا نشد در مقدم سال

که شادان یا غمین آهی برآرد.

 

غروب روز اول لیک، تنها

درین خلوتگه غوکان مفلوک

به آن حکایت ها که رفته ست

زعمق برکه یک دم ناله زد غوک...

 

بهار آمد نبود اما حیاتی

دراین ویران سرای محنت آور

بهار آمد، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 22:27  توسط سید مرتضی ابطحی  |