سالگرد شریعتی86
به نام خدا
قرار گذاشته بودیم روز سه شنبه با هم برویم تهران. علی و خانمش و من، البته امیرحسین هم قرار بود بیاید که روز قبل رفت همدان. دوشنبه شب با علی تلفنی صحبت کردم، دیدم خیلی گرفته است ولی نفهمیدم علتش چیست؟! فردایش امتحان تفسیر داشتم. اصلا خوب نبود. بعد از امتحان با علی تلفنی صحبت کردم، گفت ما داریم می رویم تهران. گفتم پس در تهران همدیگر را می بینیم.
تا ساعت 1.5 کار داشتم و بعد رفتم تهران. کارهایی که می شد روز بعد هم انجام داد ولی چون می خواستم فردا را تهران بمانم باید آنروز انجامشان میدادم.که البته تهران نماندم. حدود 5 بود که رسیدم حسینیه. تمام صندلی ها پر بودند و مجبور شدم روی زمین بنشینم. مراسم واقعا به یاد ماندنی بود، یعنی هم فکر داشت و هم سراسر احساس. امیر که نیامد واقعا ضرر کرد! همینطور مجتبی!
دکتر رجایی سخنرانی میکرد که من رسیدم.
سپس آقای سعید مدنی پژوهشگر علوم اجتماعی صحبت کرد. بعد از ایشان آقای اسفندیاری که قبلا توصیفش را از علی شنیده بودم. ایشان مسئول بخش محققین کتابخانه آیت الله مرعشی و از نزدیکان استاد محمدرضا حکیمی هستند. یک کتابش را خوانده ام، و چند کتاب از او دیده ام. نوشته های جالبی دارند.چند جلد کتاب هم راجع به شریعتی تدوین کرده است.
بعد از آن یک مراسم تقدیر از کسانی بود که به گونه ای همرزمان شریعتی حساب می شدند.
طاهر احمدزاده
پوران شریعت رضوی
ناصر میناچی
یوسفی اشکوری
آقای آذربایجانی نامی که مسئول همایش بودند.
خیلی هیجان داشت. خیلی. واقعا جالب بود. احمدزاده از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه بسته بود. پوران شریعت رضوی هم از هیجان دستانش را برای همه تکان می داد و یک نطق خیلی با انرژی و جالب کرد.
پس از آن نوبت سخنرانی احسان شریعتی شد که پس از 28 سال به روی سن حسینه ارشاد آمد. با انرژی تمام آغاز کرد. حرکات دستانش خیلی جالب بود؛ دقیق نمیدانم ولی به نظرم می شود از حرکات دست، کلمات، و نوع صحبت در آن لحظه ی خاص؛ شخصیت فرد را معلوم کرد.
با توجه به الگوهای ذهن من، ایشان از لحاظ فکری آدم تیزی باید باشند و البته به نظرم دارای احساس، نه صرفا منطقی. تیپ صحبت هایشان نشان میداد که آدم مذهبی است و عمق مذهب را قبول دارد. در عین صداقت و سادگی آدم تیزی است.
برای درک بیشتر مسئله ی حرکات دست، چند عکس از ایشان در حالات متفاوت می آورم.
بعد از صحبت های احسان، مجلس تمام شد. من درست ندیدم ولی علی می گفت او با خانمی که مجری بودند، دست داد. خدا به خیر کند.
نماز را در همانجا خواندیم و برگشتیم. آنقدر شاد شده بودم که گویی در پوستم نمی گنجیدم.شاید تعادل درستی نداشتم.
حدود 1 صبح خانه بودم.
علی از بدقولی های من خیلی ناراحت است. خیلی خسته اش کردم. خدا به او صبر بدهد و به هرکس با من سروکار دارد.
امروز برنامه تابستان را بستیم. قرار شد من تاریخ مجاهدین را بخوانم. می خواهم برای وبلاگ، بطور خلاصه یک پاورقی از این موضوع را حاضر کنم. صبح خسته بودم کمی کتاب «طرحی از یک زندگی» را خواندم. نماز ظهر را که خواندم کمی استراحت کردم ودوباره خواندم. قسمت هایی از بخش "از ارشاد تا زندان" را در روز های آینده می آورم. انشاءالله
برایم جالب است که زندگی خانواده ی شریعتی و دیگر مبارزان؛ چگونه زندگی ای بوده! با سختی اما برای هدفی که مقصودشان بود.
حالا؛ شجریان می خواند و تایپ می کنم.




