تبليغاتX
دایره

دایره

بدون یک انقلاب عمیق فکری، هیچ تحولی در جامعه امکان پذیر نخواهد بود (برگرفته از سوره رعد، آیه 11 )

سالگرد شریعتی86

به نام خدا

قرار گذاشته بودیم روز سه شنبه با هم برویم تهران. علی و خانمش و من، البته امیرحسین هم قرار بود بیاید که روز قبل رفت همدان. دوشنبه شب با علی تلفنی صحبت کردم، دیدم خیلی گرفته است ولی نفهمیدم علتش چیست؟! فردایش امتحان تفسیر داشتم. اصلا خوب نبود. بعد از امتحان با علی تلفنی صحبت کردم، گفت ما داریم می رویم تهران. گفتم پس در تهران همدیگر را می بینیم.

تا ساعت 1.5 کار داشتم و بعد رفتم تهران. کارهایی که می شد روز بعد هم انجام داد ولی چون می خواستم فردا را تهران بمانم باید آنروز انجامشان میدادم.که البته تهران نماندم. حدود 5 بود که رسیدم حسینیه. تمام صندلی ها پر بودند و مجبور شدم روی زمین بنشینم. مراسم واقعا به یاد ماندنی بود، یعنی هم فکر داشت و هم سراسر احساس. امیر که نیامد واقعا ضرر کرد! همینطور مجتبی!

دکتر رجایی سخنرانی میکرد که من رسیدم.

                   

سپس آقای سعید مدنی پژوهشگر علوم اجتماعی صحبت کرد. بعد از ایشان آقای اسفندیاری که قبلا توصیفش را از علی شنیده بودم. ایشان مسئول بخش محققین کتابخانه آیت الله مرعشی و از نزدیکان استاد محمدرضا حکیمی هستند. یک کتابش را خوانده ام، و چند کتاب از او دیده ام. نوشته های جالبی دارند.چند جلد کتاب هم راجع به شریعتی تدوین کرده است.

بعد از آن یک مراسم تقدیر از کسانی بود که به گونه ای همرزمان شریعتی حساب می شدند.

طاهر احمدزاده

پوران شریعت رضوی

ناصر میناچی

یوسفی اشکوری

آقای آذربایجانی نامی که مسئول همایش بودند.

                  

خیلی هیجان داشت. خیلی. واقعا جالب بود. احمدزاده از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه بسته بود. پوران شریعت رضوی هم از هیجان دستانش را برای همه تکان می داد و یک نطق خیلی با انرژی و جالب کرد.

پس از آن نوبت سخنرانی احسان شریعتی شد که پس از 28 سال به روی سن حسینه ارشاد آمد. با انرژی تمام آغاز کرد. حرکات دستانش خیلی جالب بود؛ دقیق نمیدانم ولی به نظرم می شود از حرکات دست، کلمات، و نوع صحبت در آن لحظه ی خاص؛ شخصیت فرد را معلوم کرد.

با توجه به الگوهای ذهن من، ایشان از لحاظ فکری آدم تیزی باید باشند و البته به نظرم دارای احساس، نه صرفا منطقی. تیپ صحبت هایشان نشان میداد که آدم مذهبی است و عمق مذهب را قبول دارد. در عین صداقت و سادگی آدم تیزی است.

برای درک بیشتر مسئله ی حرکات دست، چند عکس از ایشان در حالات متفاوت می آورم.

                    

                     

                    

                    

                    

بعد از صحبت های احسان، مجلس تمام شد. من درست ندیدم ولی علی می گفت او با خانمی که مجری بودند، دست داد. خدا به خیر کند.

نماز را در همانجا خواندیم و برگشتیم. آنقدر شاد شده بودم که گویی در پوستم نمی گنجیدم.شاید تعادل درستی نداشتم.

 حدود 1 صبح خانه بودم.

علی از بدقولی های من خیلی ناراحت است. خیلی خسته اش کردم. خدا به او صبر بدهد و به هرکس با من سروکار دارد.

امروز برنامه تابستان را بستیم. قرار شد من تاریخ مجاهدین را بخوانم. می خواهم برای وبلاگ، بطور خلاصه یک پاورقی از این موضوع را حاضر کنم. صبح خسته بودم کمی کتاب «طرحی از یک زندگی» را خواندم. نماز ظهر را که خواندم کمی استراحت کردم ودوباره خواندم. قسمت هایی از بخش "از ارشاد تا زندان" را در روز های آینده می آورم. انشاءالله

برایم جالب است که زندگی خانواده ی شریعتی و دیگر مبارزان؛ چگونه زندگی ای بوده! با سختی اما برای هدفی که مقصودشان بود.

حالا؛ شجریان می خواند و تایپ می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 16:28  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

خبرهای متضاد، تحلیل های متضاد

به نام  خدا

خبر، مبنای تحلیل و فهم معنا است.

اما، حتی در جامعه امروز ما نیز یک خبر ممکن است به شکل های مختلف بیان شود.

برای نمونه، خبر فوت آیة الله فاضل لنکرانی که علی القاعده نبایستی با اختلاف زیاد نقل شود؛ به دوگونه ی مختلف در دو منبع ذکر شد!

خبرگزاری فارس محل فوت وی را شهر قم دانست در مقابل خبرگزاری کار ایران به نقل از فرزندش اعلام کرد که او در لندن در گذشته است.

منابع:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8603260499

http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=429232&code1=0

 توجه: با توجه به تغییر این خبر در سایت ایلنا تصویر خبر{مورد استناد ما} در آدرس زیر موجود است.

http://o1386.persiangig.com/Webpage/Fazel.JPG

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 19:44  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

خروج جنجالی

 

 

در دو دقیقه آخر این فیلم خاتمی با چند خانم ایتالیایی دست می دهد.

 

 

برای دیدن این قسمت، نشانگر زمان را در پلیر به دو دقیقه آخر بکشید.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 9:28  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

چند روزيه كه تو سفرم ...

واقعا چه نيازي است به سفر، به سير بر روي زمين...

الان به وجدان كردن اين حقيقت نزديك تر شده ام  ...

آنچه ما نياز داريم توجه به مسير و سعي در آموختن از آن است ...

مشكلي كه در سفرهاي ما هست كه نميگذارد ما به دركي از اين حركتمان برسيم سرعت هاي زياد و برنامه هاي ماست... عملاٌ ما تغييرات را نمي فهميم ...

از خانه خارج مي شويم ... و به فاصله ي دو وعده غذايي مان ( و خيلي اوقات كمتر ) وارد خانه و فضايي مثل خانه خود ميشويم ... و همان غذاي هميشگي را مي خوريم ...

رفته بوديم يه روستاي قديمي به اسم اشتوبين ... نزديك مرز ارمنستان ... نزديك جلفا ... نزديك تبريز ( حتي آدرس دادنمونم به سمت جا هاي آشنا ميره...)  بي نهايت زيبا بود.... يه پيرزن كه فكر كنم هشتاد سال بيشتر داشت شروع كرد به حرف زدن باهامون...  به تركي خيلي قشنگي صحبت مي كرد ... مي گفت "  چرا از تهران اومدين اينجا ...  ، برين تهران ... اونجا قشنگه  ... " گفتيم نه بابا اينجا خيلي قشنگه  ...

اونم گفت " خونه تون تو تهران را بدين به من ... منم هرچي دارم از خونه و باغو زمين ميدم به شما ...  "

....

نو موزه ي آذربايجان تو تبريز... كنار مسجد كبود ... دستبندي ديدم از طلا از 4000 سال پيش... در نهايت ظرافت و زيبايي...

....

4000 سال بعد شايد اسكلت ما رو تو موزه ها بچه ها با شيطنت با انگشت به هم نشون بدن ...

 

 

 --------------------------------------------------------------------------------------

بازار قديمي زيباي تبريز.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 12:56  توسط   | 

مصاحبه ای که در قم انتشار نیافت!

به نام خدا

قم- روز یکشنبه صبح

وقتی از روزنامه فروشی قسمت داخلی روزنامه ی هم میهن را خواستم ضمیمه ثابت آن بهمراه روزنامه نبود! پس از پیگیری، پاسخ شنیدم که «از تهران فقط همین را برایمان فرستاده اند!» بعدا از دوستانم هم  شنیدم که در روزنامه فروشی های دیگر هم این بخش توزیع نشده است!

 

آنچه در پی می آید بخشی از  مصاحبه ی « زهرا اشراقی» نوه ی مرحوم امام خمینی  و همسر محمدرضا خاتمی(برادر رییس جمهور سابق ایران) درج شده در  همان بخش روزنامه هم میهن است.

   


فكر مي‌كنيد انقلاب اسلامي تا چه حد به خواسته‌هاي زنان جامه عمل پوشاند؟
 بسياري از قوانيني كه در مورد زنان اعمال مي‌شود، قابل تجديدنظر است، قوانين دست و پاگيري همچون مساله وراثت زن از همسر و ديه. من مطمئن‌ام كه حتي اگر امام زنده بود همينطور فكر مي‌كرد. متاسفانه در آن سا‌ل‌ها مسائلي بود كه ايشان با آن مشغول بودند و توجه آقا نسبت به اين مسائل كم بود. انقلاب جنگ و...

نمونه‌اي برايتان مثال مي‌زنم. به هر حال من خودم آخوندزاده هستم.

وقتي پدرم فوت شد طبق وصيت ايشان اموالش ميان فرزندانش برابر تقسيم شد بدون در نظر گرفتن جنسيت. پدرم آيت‌الله بود و مجتهد، از طرفي امام (ره) وكيل پدرم بود و با اين روش كاملا موافق بودند.

طي چند سال اخير من با بسياري از علماي ديني در قم و تهران مشورت كرد‌ه‌ام، اغلب آنها به اين نكته قائل هستند كه بسياري از اين قوانين قابل تجديدنظر هستند. يا به طور مثال اينكه زن فقط از اموال هوايي همسرش ارث مي‌برد، يا به طور مثال براي زنان روستايي كه بعد از مرگ همسرشان بيشترين آسيب را مي‌بينند چطور ممكن است اسلام راضي باشد كه او از اراضي شوهرش ارث نبرد، در حالي كه مگر يك كشاورز به جز زمين چه چيزي به عنوان ميراث دارد، ارث بردن از همسر نه

 ضد امنيتي است و نه ضد حكومتي. هيچ زني اگر از همسرش ارث ببرد امنيت كشورش را به خطر نمي‌اندازد، اما متاسفانه وقتي بحث تجديدنظر مطرح مي‌شود، خيلي زود مساله امنيتي مي‌شود.

 

 


متن کامل این مصاحبه را می توانید در اینجا بخوانید

http://ham-mihan.org/Released/86-03-13/319.htm

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 14:49  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

یادم باشد عادت می کنم!

 

یادش بود که باید اتاق را مرتب کند . کتاب ها را در قفسه بگذارد. لباس ها را از کف اتاق بردارد و دسته بندی کند . کثیف ها را یک طرف بگذارد و تمیز ها را طرف دیگر . از بین کثیف ها ، آنهایی که با دست باید می شست یک طرف و آنهایی که ماشینی بود طرف دیگر . بعضی را هم باید به اتوشویی می برد . تمیز ها هم باید دوباره دسته بندی می شدند و شلوارها در کشوی اول ، پیراهن ها در کشوی دوم و جورابها کشوی سوم . به دستهایش نگاه کرد . ناخن هایش بدقواره شده بودند . یادش بود که باید ناخن هایش را سوهان کند . یادش بود که باید جزوه هایش را مرتب کند . خودش را برای امتحانات آماده کند . پروژه هم داشت . آری ، یادش بود همه ی اینها را . ولی دلش می خواست روی تختش لم دهد . کتاب بخواند . چای بنوشد و گه گاه کوه هایی که از پشت پنجره پیدا بود نگاه کند . مثل خیلی وقتها که این کار را می کرد . انگار به همیشه لم دادن روی تختش عادت کرده بود ! از جا بلند شد و پنجره را باز کرد . با خودش گفت "بگذار کمی هوای اردیبهشت اتاق را تازه کند" . انگشتش را لای صفحه ای از کتابی که در حال خواندنش بود گذاشت و کتاب را بست . روی جلدش نوشته بود : "عادت می کنیم" .

تلفن زنگ زد . دوباره همان حرف های خاله زنکی دو دختر جوان و غر غر های همیشگی . زیر لب گفت : "عادت می کنیم!"

صدای وحشتناک عبور کامیون ها و اتومبیل هایی که در خیابان تردد می کردند هیچ سنخیتی با هوای تازه ی اردیبهشت و منظره ی کوههای همیشه آرام نداشت . یادش آمد اولین روزها که به این خانه آمده بود تحمل این همه صدای سرسام آور برایش به مراتب سخت تر بود ! آهسته فکر کرد "عادت کرده ایم ، عادت می کنیم " . چشمش به یادگاری یکی از دوستانش افتاد که مدتها بود  رفته بود . باز هم فکر کرد "عادت می کنیم . به همه چیز . به دلتنگی ها عادت می کنیم . به فقدان و درد و رنج و غم . به دوری به غربت به دلشکستگی ها عادت می کنیم . و به زندگی ... به زندگی عادت می کنیم و به کلیشه ها. به حاشیه ها عادت می کنیم . به اخم ها و بدخلقی های اطرافیان .به اطرافیان عادت می کنیم . و به خودمان ... به آلودگی ها عادت می کنیم . آلودگی های صوتی و غیر صوتی . به کثافت درون هم عادت می کنیم !" یادش آمد در کتاب کوری هم خوانده بود که به کوری عادت می کنیم ! فکر کرد اگر کور شود ! از چیزی وحشت نکرد ! انگار سالهاست که نابیناست ... با خودش گفت "مهم نیست  ، عادت می کنیم !"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 2:5  توسط   | 

زندگی جای دیگر است...

می توان بزرگترین دغدغه ی بشریت را دغدغه ی خوب زیستن دانست.  

اگر چه سوال بزرگتر از چگونه زیستن، چرا زیستن است اما حتی نتیجه ی عملی چرایی زندگی در خودِ زندگی هویدا می شود.

انسان همیشه در پی ساختن زندگی ای آرمانی است و در این میان آنچه نقش اساسی بازی می کند؛ «معنا» یی است که ما از زندگی داریم. و نه تنها معنای از زندگی بلکه از تمام آنچه که به نوعی با آنها زندگی می کنیم.

علیرغم تصور عملی بسیاری، ما با داشتن یک شیء یا بودن در یک وضعیت احساس شادی یا غم نمی کنیم؛ تمامی احساسات ما نتیجه ای است از معنایی که ما در ذهن و روحمان از آن وضعیت داریم.

هر آنچه پیرامون ما است، در درون وجود ما معنایی دارد که در حقیقت آن معنا برایمان مهم است.

زندگی اصلی ما، زندگی ما با معانی است و نه با صورت ها.

 

در سخن نخست، گفته شد دغدغه مان در این نشریه دو چیز است، که هر دو به معنا و تفسیر باز می گشت.

 


دوست گرامی«کوزت»:

ممنون از لطفتان. امیدوارم بیش از اسم اینجا، مطالبش برایتان زیبا باشد.

 

«مگس» عزیز:

ممنون از اینهمه شکسته نفسی تان. و اینکه ما را اینقدر شیرین دانستید!

«که چی» در اینجا، رشد است.

رشد همه مان باهم.

 

دوست گرامی«خوره»:

آیا اینگونه نیست که

اگر هر کس هر اندازه که می فهمد را به اشتراک بگذارد آنگاه، همه بیش از پیش دانسته ایم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 23:43  توسط سید مرتضی ابطحی  | 

دیشب برق ما رفته بود.

 

      برق محل رفته بود ... کلیدو پیدا کردم و انداختم به در و مثل همیشه با یه کم ور رفتن در باز شد...

تو راه پله داشتم می رفتم بالا ، با خودم فکر کردم چرا نمی ترسی از تاریکی... ؟ خوب چون میدونم همسایه ها هستن تو خونه هاشون ... باشه خوب باشن یا نباشن ... چرا اصلاَ باید بترسم ... یعنی میخوای بگی که نمی ترسیدی اگه هیشکی تو ساختمان نبود... ؟ و ....

      اینا تمام طول راه تو ذهنم میگشت ... در خونه رو باز کردم و رفتم تو ... یه آرامشی وجودم رو گرفت ... ولی آخه چرا ... ؟ چرا یه جایی میترسیم و یه جا نه ...  و آیا واقعاَ درسته که ما حالت طبیعی مون آرامشه و تو حالت های دیگه میترسیم، نگران می شیم ... چه تفاوتی هست ... ؟

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 15:2  توسط   | 

یاس و داس

تمام روز تلاش می کنیم برای رسیدن به هدفی و تمام لحظاتمان برای دیدن جنگل از به هم تنیده بودن درختان که سد راه عظیم ما میشوند گله میکنیم...

و در آخر راه آنچه ما را می آزارد غم نرسیدن به ناکجا آباد همیشه سبز است ...

غافل از اینکه همه روز و شب او و ما در آغوش هم بودیم ...

او هر لحظه درحال عشق بازی با ما و ما همه لحظاتمان درخواب و خیال بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 22:7  توسط   |